تبليغاتX
گفتگو با خدا

سئوال و جواب اعرابی از حضرت رسول اکرم (ص)

 

          عرض کرد : میخواهم داناترین مردم باشم               حضرت فرمود : از خدا بترس

 

          عرض کرد : میخواهم از خاصان درگاه خدا باشم       حضرت فرمود : شب و روز قرآن بخوان

 

          عرض کرد : میخواهم همیشه دل من روشن باشد   حضرت فرمود : مرگ را فراموش مکن

 

          عرض کرد : میخواهم همیشه در رحمت حق باشم   حضرت فرمود : با خلق خدا نیکی کن

 

         عرض کرد : میخواهم از دشمن به من آفتی نرسد    حضرت فرمود : همیشه توکل بخدا کن

 

         عرض کرد : میخواهم در چشم مردم خوار نباشم      حضرت فرمود : پرهیزگار باش

 

         عرض کرد : میخواهم عمر من طولانی باشد            حضرت فرمود : صله رحم کن

 

         عرض کرد : میخواهم روزی من وسیع گردد              حضرت فرمود : همیشه با وضو باش

 

         عرض کرد : میخواهم باتش دوزخ نسوزم                 حضرت فرمود : چشم و زبان خود را ببند

 

         عرض کرد : میخواهم بدانم گناه به چه چیزریخته میشود  حضرت فرمود : تضرع و توبه بحال بیچارگی

 

         عرض کرد : میخواهم سنگین ترین مردم باشم          حضرت فرمود : از کسی چیزی مخواه

 

        عرض کرد : میخواهم پرده عصمتم دریده نشود          حضرت فرمود : پرده عصمت کسی را مدر

 

         عرض کرد : میخواهم گورم تنگ نباشد                     حضرت فرمود : مداومت کن بقرائت سوره تبارک

 

   عرض کرد : میخواهم مال من بسیار شود                 حضرت فرمود : مداومت کن بقرائت سوره واقعه هرشب

 

  عرض کرد : میخواهم فردای قیامت ایمن باشم          حضرت فرمود : میان شام و خفتن بذکر خدا مشغول باش

 

     عرض کرد : میخواهم خدایتعالی را در نماز حضور یابم   حضرت فرمود : در وقت ساختن وضو بسیار دقت کن

 

   عرض کرد : میخواهم از خاصان باشم                       حضرت فرمود : در کارها راستی و درستی پیشه کن

 

         عرض کرد : میخواهم برای من عذاب قبر نباشد          حضرت فرمود : جامه خود را پاک نگهدار

 

        عرض کرد : میخواهم در نامه عمل من گناه نباشد       حضرت فرمود : با پدر و مادر نیکی کن

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 87/04/22 و ساعت 11:40 |

دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

تقویمش پر شده بود و تنها دوروز خط نخورده باقی مانده بود .

 پریشان شده و آشفته وعصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

 داد زد وبیراه گفت خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت خدا

سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . به پرو

 پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفرگفت و سجاده دور انداخت

 خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد و خدا را

 سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یکروز دیگر هم رفت . تمام روز را

 به بد وبیراه و جارو جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و

 لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما با یکروز ...

 چکار میتوان کرد ... خدا گفت : آنکس که لذت یکروز زیستن را تجربه کند

 گوئی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمیابد هزار سال هم

 به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و

 گفت حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در

 گودی دستانش میدرخشید . اما ترسید حرکت کند میترسید راه برود

 میترسید زندگی  از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش

 گفت : وقتی فردائی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار

 این یک مشت زندگی را هم مصرف کنم آنوقت شروع بدویدن کرد .

 زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به

 وجد آمد که دید میتواندپا روی خورشید بگذارد میتواند ... او در آن یکروز

 آسمانخراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما در

 همان یکروز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفشدوزی را

 تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائیکه نمیشتناختنش

 سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان

 یکروز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید

 عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 او در همان روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

 

 امروز او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود.

 

                                                                              

                                                                                           عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 87/04/21 و ساعت 23:39 |

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقت ميکرد چي گفت؟

گفت:

 اين جايي که دارم ميفرستمت مردمي داره که ميشکننت نکنه غصه بخوري من باهاتم تنهات نميذارم ...تو کوله بارت عشق ميذارم تا بگذري...قلب ميذارم تا جا بدي...اشک ميذارم تا همراهيت کنه...

و مرگ ميذارم تا بدوني که برميگردي پيشم

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 87/04/21 و ساعت 10:35 |
 

سالها پیش خشك سالي شهري را فراگرفت وهمه به  دنبال راه چاره ای بودند که از این وضعیت  نجات پیدا کنند .مردم شهر در نهایت به این نتیجه رسیدند که همه در یک روز معین جمع شد ه ،به بیابان روند  و برای نزول باران دعا کنند.

 آن روز فرا رسید . تمامی اهالی شهر جمع شدند تا دعا کنند...
 
 ولی از بین این همه جمعیت فقط یک پسر بچه با خود چتر اورده بود !!!
 

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 86/09/25 و ساعت 21:39 |

بال هايت را جـا گـذاشـتی !

 

 پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد

 و گفت :

اما من درخت نيستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشيانه بسازی .

پرنده گفت :

من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گيرم .

انسان خنديد وبه نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :

راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی !!!

 انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نميدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان ديگر نخند يد . انگار ته خاطراتش چيزی را به ياد آورد . چيزی که نمی دانست چيست .

شايد يک آبی دور يک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غير از تو پرنده های ديگر را می شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز برای يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش می شود .

پرنده اين را گفت و پر زد .

 انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبی بزرگ افتاد و به ياد آورد

 روزی نام اين آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چيزی شبيه دلتنگی توی دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت .

و گفت :

يادت می آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

آسمان و زمين هر دو برای تو بود . اما توآسمان را نديدی .

راستی عزيزم ! بال هايت را کجا جا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جای خالی چيزی را احساس کرد .

 آن وقت رو به خدا کرد و گريست ...

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/12/29 و ساعت 21:1 |

بهشت وجهنم

 

مردی در مورد بهشت و جهنم با خدا صحبت می کرد.

خدا گفت:بیا تا من جهنم را به تو نشان دهم.

 آنها وارد اتاقی شدند که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته

و همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند.

هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی چون دستهء قاشق بزرگتر از بازوی آنها بود

 نمی توانستند قاشق را به دهان خود برسانند.

پس از مدتی خدا گفت:حالا بیا تا بهشت را به تو نشان دهم.

آن دو به اتاق دیگری رفتند که درست مانند اتاق اولی بود.وارد شدند.جمعی از مردم و دیگ غذا و همان قاشق های دسته بلند.

ولی همه در آنجا شاد بودند.آن مرد گفت:

نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر همه بد بختند

 و همه چیز این اتاق ها یکسان است.

     خداوند تبسمی کرد و فرمود:

 

خیلی ساده است در اینجا انها یاد گرفته اند یکدیگر را تغذیه کنند!!

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/09/04 و ساعت 21:1 |

موانع !

 

توی زمانهای قدیم، پادشاهی تخته سنگی رو در وسط جاده گذاشت

 و برای اینکه عکس‌العمل مردم رو ببینه خودش رو جایی مخفی کرد.

 بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت از کنار تخته سنگ می‌گذشتن.

 تعداد زیادی غرولند می‌کردن که این چه شهریه که نظم نداره؟ حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ایه

 !!!!!!!

 با وجود این هیچ‌کس تخته سنگ را از وسط راه‌بر‌نمی‌داشت.

 نزدیک غروب یه روستایی که پشتش بار میوه و سبزی بود نزدیک سنگ اومد

و بارهاشو زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ رو از وسط جاده برداشت و کناری گذاشت. ناگهان کیسه‌ای رو دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داره.

 کیسه رو باز کرد و داخل اون سکه‌های طلا و یه یادداشت پیدا کرد.

 پادشاه توی اون یادداشت نوشته بود :

 

 « هر سدی و مانعی می‌توونه یه شانس برای تغییر زندگی انسان باشه. »

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/09/03 و ساعت 10:0 |

خدایا ! شکرت...

روزی مردی خواب عجیبی دید.

 دید که پیش فرشته‌ها رفته و به کارهای اونا نگاه می‌کنه.

 هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشته‌ها رو دید که سخت مشغول کارن

و تند تند نامه‌هایی رو که توسط پیکها از زمین می‌رسیدن، باز می‌کنن

 و اونها رو داخل جعبه‌هایی می‌ذارن. مرد از فرشته‌ایی پرسید :

 شما دارید چکار می‌کنین ؟

فرشته در حالی‌که داشت نامه‌ایی رو باز می‌کرد، گفت :

 اینجا بخش دریافته و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند رو تحویل می‌گیریم.

 مرد یکمی جلوتر رفت

 و باز دسته‌ بزرگ دیگه‌ای از فرشته‌ها رو دید که کاغذهایی رو داخل پاکتها می‌ذارن

 و اونها رو به وسیله‌ی پیکهایی به زمین می‌فرستن. مرد پرسید :

 شماها چکار می‌کنین؟

یکی از فرشته‌ها با عجله گفت :

 اینجا بخش ارساله. ما الطاف و رحمتهای خداوند رو برای بنده‌ها به زمین می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و فرشته‌ای رو دید که بیکار نشسته.

 مرد با تعجب از فرشته پرسید :

 شما اینجا چکار می‌کنین و چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جوابه.

 مردمی که دعاهاشون مستجاب شده باید جواب بفرستن

 ولی فقط عده‌ی کمی جواب می‌دن.مرد از فرشته پرسید :

مردم چطور می‌توون جواب بفرستن ؟

 

فرشته جواب داد : خیلی ساده، فقط کافیه بگن : « خدایا شکرت »

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/09/02 و ساعت 21:0 |

از خدا خواستم

من از خدا خواستم به من توان و نیرو بده و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند بشم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد بده و او پیش پام مسایلی گذاشت تا اونهارو حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت بده و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت بده و او خطراتی در زندگیم ایجاد کرد تا بر اونها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من برکت بده و خدا به من فرصتهایی داد تا از اونها استفاده کنم.

من از خدا خواستم به من عشق بده و او به من کمک کرد تا محبت کردن رو بیاموزم.

 

من هیچ‌کدوم از چیزهایی را که از خدا خواستم ، دریافت نکردم

 

ولی به همه‌ی چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم !!!

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/09/01 و ساعت 11:59 |
جاي پا

خوابي ديدم...

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي‌زنم.

بر پهنهء آسمان صحنه‌هايي از زندگي‌ام برق زد.

                                                                          

 در هر صحنه، دو جفت جاي پا روي شن ديدم.

                                      يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا.                                         

                                   وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد                                          

 به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه كردم.    

 متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگي‌ام،

     فقط يك جاي پا روي شن بوده‌است.

    

 همچنين متوجه شدم كه اين در سخت‌ترين و غمگين‌ترين دوران زندگي‌ام بوده است.

 اين واقعاً برايم ناراحت‌كننده بود

و درباره‌اش از خدا سئوال كردم:

خدايا،تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم،

در تمام راه با من خواهي بود.

 ولي ديدم كه در سخت‌ترين دوران زندگي‌ام،

فقط يك جفت جاي پا وجود داشت.

 نمي‌فهمم چرا هنگامي كه بيش از هر وقت ديگر

به تو نياز داشتم،مرا تنها گذاشتي.

خدا پاسخ داد:بندهء بسيار عزيزم،

من در كنارت هستم

و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت.

 اگر در آزمون‌ها و رنج‌ها، فقط

يك جفت جاي پا ديدي،

زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي‌كردم.

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/08/20 و ساعت 20:58 |
طناب

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي‌خواست از بلندترين كوه‌ها بالا برود.

او پس از سال‌ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد. ولي از آن جا كه

افتخار كار را فقط براي خود مي‌خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

شب بلندي‌هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ‌چيز را نمي‌ديد.

همه چيز سياه بود. اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره‌ها را پوشانده بود.

همان‌طور كه از كوه بالا مي‌رفت، چند قدم مانده به قله كوه، پايش ليز خورد،

و در حالي‌كه به سرعت سقوط مي‌كرد، از كوه پرت شد.در حال سقوط فقط

لكه‌هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي‌ديد. و احساس وحشتناك مكيده

شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي‌گرفت.

همچنان سقوط مي‌كرد و در آن لحظات ترس عظيم، همه رويدادهاي خوب و

بد زندگي به يادش آمد.

اكنون فكر مي‌كرد مرگ چه قدر به او نزديك است، ناگهان احساس كرد كه طناب

به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب

او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سكون برايش چاره‌اي نماند جز آن كه فرياد

بكشد: ‍‍

« خدايا كمكم كن »

ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي‌شد جواب داد:

« از من چه مي‌خواهي؟ »

ـ أي خدا نجاتم بده!

ـ واقعاً باور داري كه من مي‌توانم تو را نجات بدهم؟

ـ البته كه باور دارم.

ـ اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن…

يك لحظه سكوت…

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات مي‌گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.

بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود…

و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت . . . !

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/08/18 و ساعت 14:55 |

 گفتگو با خدا
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم

  خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟ 


من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.
خدا خندید:وقت من بینهایت است...
در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب میکند؟
خدا پاسخ داد :کودکیشان.
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند،عجله دارند که بزرگ شوند،و بعد دوباره بعد از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند.
....اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست بیاورند.اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند و بنابر این نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده و اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند،و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم رو گرفت برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر،
میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه کاری که آنها میتوانند بکنند آن است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم،ایجاد کنیم
اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان بدهند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،
بلکه آنها باید خود را ببخشند.
من با خضوع گفتم،
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
"همیشه"

+ نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در 85/08/17 و ساعت 20:55 |